تبلیغات
شجره طیبه صالحین - مطالب داستانک

شجره طیبه صالحین

محتوای مورد نیاز سرگروه ها

درباره سایت

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود
خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود
جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود
شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود
مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست
خدا کند که مریضی من دوا نشود

تبلیغات

کد تبلیغات در اینجا

نویسندگان

حماسه‌سازان آخرالزمان

حماسه‌سازان آخرالزمان کسانی هستند که فوق‌العاده ظرفیت دارند. ربط این بحث با آخرالزمان چیست؟! آخرالزمان، زمانۀ غربال و جدایی حق از باطل است. قبل از غربال، مؤمنان به‌دنبال مردم می‌روند و کمکشان می‌کنند که در صورت غربال خدا، آن‌ها خارج نشوند. این‌ها هستند که حماسۀ آخرالزمان را شکل می‌دهند. این حماسه بدون سعۀ صدر شکل نمی‌گیرد.

داستان نقاشی بی عیب!!

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺎ ﺩﺍﺷﺖ .
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﺎﻥ ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﯾﮏ ﭘﺮﺗﺮﻩ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ؛ ﺁﻧﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ
ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﻘﺺ ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺎﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ، ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﺑﮑﺸﻨﺪ؟
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ
ﻭ ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﺍﺯ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﺮﺩ .
ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﻭ ﻓﻮﻕﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻭ ﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﻫﺪﻑ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ؛
ﻧﺸﺎﻧﻪﮔﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺎﯼ ﺧﻢ ﺷﺪﻩ .
ﭼﺮﺍ ﻣﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﺼﺎﻭﯾﺮﯼ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﯿﻢ؛
"ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﻘﺎﻁ ﺿﻌﻒ ﻭ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻧﻘﺎﻁ ﻗﻮﺕ ﺁﻧﺎﻥ ...

چشیدن در مغازه...!

دنیا جای خوبی است چون انسان عاشق می شود و جای بدی است چون جای عشق بازی نیست؛تنها در آخرت است که می توان عشق جاودانه داشت. دنیا مانند مغازه ای است که اتخاب و خرید می کنی و آخرت خانه ی توست که خرید هایت را برایت می آورند و از آنها لذت می بری.

لذت دنیا به اندازه ی چشیدن دم مغازه است


هنوز به ارباً اربا نرسیده

مادرم خبر شهادت «جهاد» را که شنید آرام بود .
دلم سوخت وقتی جهاد را دیدم؛ مثل بابا شده بود. خون ها را شسته بودند ولی جای زخم و کبودی و پارگیها بود . دیگر نمی توانستم تحمل کنم
مادر صورت جهاد را بوسید و گفت :
«ببین دشمن چه بلایی سر جهادم آورده . البته هنوز به ارباً اربا نرسیده »
لا یوم کیومک یا ابا عبدالله
با خجالت آرام مان کرد.

آنقدر خجالت کشیده ایم که آرام شدیم

خبر شهادت بابا که رسید ، مامان رفت و دو رکعت نماز خواند.
وقتی دید در مواجهه با پیکر بابا بی تاب شده ایم خطاب به بابا گفت:
« الحمد الله که وقتی شهید شدی کسی خانواده ات را اسیر نگرفت و به ما جسارت نکرد.»
همین یک جمله ما را آنقدر خجالت داد که آرام شدیم.

فاطمه مغنیه

نظرسنجی

چه محتوایی را بیشتر میپسندید؟


آمار سایت

بازدید کل9
بازدید امروز59
بازدید دیروز52
بازدید ماه قبل92
بازدید این ماه64
تعداد مطالب
نویسندگان

امکانات

کلیک کنید